کتیبه

 

 

 

یکی از سخنرانان داشت در اتاق اینترنتی در موضوع نام ایران و طولانی بودن تاریخ این نامگذاری برای سرزمینی بسیار وسیع به همین نام حرف میزد و برای اثبات سخنش اشاره کرد به کتیبه ی شاپور اول پادشاه ایرانی که سرزمینش را در 1750 سال پیش ایران خوانده بود . من جهت اطمینان از گفته های او در اینترنت جستجو کردم و خواندم که ( شاپور اول در نبردها همراه پدرش بود و این همراهی باعث شد برای رزم مهیا شود و موفقیت خود را در جنگ علیه روم تضمین کند. مدت کوتاهی پس از پیروزی شاپور، گوردیانوس در سال ۲۴۳ م به میانرودان حمله کرد تا آنچه اردشیر و پسرش پس از مرگ امپراتور الکساندر سوروس به دست آورده بودند، بازستاند. اما شاپور (در کتیبه کعبه زرتشت) به ما می‌گوید که موفق شده گوردیانوس را در سال ۲۴۴ م در مسیخ (Misilche) به قتل برساند، همان محلی که بعدها پیروزشاپور نامید و در نزدیکی فرات واقع است. فستوس گزارش کرده که گوردیانوس، قربانی دسیسه و خیانت مارکوس فیلیپ شده و درحالی که پیروزمندانه در حال بازگشت از نبرد با ایرانیان بوده، به دست او کشته شد. از اینرو پاتر احتمال داده که پس از شکست، سپاهیانِ در حال عقب‌نشینی روم گوردیانوس را در زیتا به قتل رسانده‌اند. بر کتیبه شاپور اول در کعبه زرتشت، آمده که گوردیانوس به همراه سپاهی از «گوت‌ها و ژرمن‌ها» به نبرد آمده بود که در نبرد تن به تن شکست خورد. فیلیپ عرب، امپراتور-سرباز تازه بر تخت‌ نشسته، وادار به امضای معاهده‌ای شد که طبق آن موظف می‌شد سرزمین‌های گسترده‌ای را به همراه طلای بسیار به ارزش پانصد هزار دناره غرامت دهد. سرزمین‌هایی که ساسانیان توانستند از رومی‌ها بازپس‌گیرند، تقریباً کل میانرودان و ارمنستان را شامل می‌گشت.[۴] ) / داخل پرانتز از ویکی پدیا می باشد . کتیبه ی شاپور اول بر کعبه ی زرتشت نقش گردیده که در شیراز مرکز استان پارس قرار دارد دیدن نام کعبه ی زرتشت هیجانی به آرامی در من برانگیخت . من از درس تاریخ از دوران مدرسه فقط نام تعدادی از پادشاهان را به یاد داشتم از جمله نام شاپور اول را و در عدالت و فتوحات نادرشاه را همواره به ذهن داشتم دلیل عدم شناختم در مورد تاریخ ایران و پادشاهان نیز عمدتا این بود که بارها شنیده بودم تمام مطالب این کتابهای تاریخ دروغ است و این باعث شده بود من علاقه ای به خواندن و یادگیریشان نداشته باشم از وزرا حسنک وزیر و امیرکبیر بسیار مورد علاقه ام بودند البته شناخت در مورد حسنک وزیر در حدود سالهای پایان مدرسه برایم حاصل شد هرچند که نامش را همچون شخصیتهای بزرگ دیگرتاریخ ایران میدانستم شناختم در مورد حسنک به آن اندازه بود که روزی وقتی در کلاس دانشگاهی استادی داشت تاریخ بیهقی درس میداد و مشخصا حسنک وزیر مورد بحثش بود که تاکید داشت حسنک به مرگی مقدر درگذشت از بین دانشجویان هیچیک حرفی نزد و حتی چیزی نپرسیدند تنها من که دانشجو نبودم به استاد ایراد گرفتم و گفتم دلیل بر دار کردن حسنک وزیر این نبود که پیشگویان هنگام تولدش گفته بودند تقدیر او بر دار شدن است بلکه همسویی ی فکری ی او با جنبش ایران گرای اسماعیلیان به رهبری ِ حسن صباح بود و خلیفه از اینرو از او در بیم بود که حکومتش را سرنگون سازد استاد بدون ارجاع من و کلاس به سندی تاریخی یا دلیلی غیر از تقدیر فقط گفت حرف شما درست نیست و به درسش ادامه داد . من نیز دیگر به کلاسش نرفتم آنروز نیز من بطور اتفاقی به آن کلاس رفته بودم و هیچکسی مرا به آنجا دعوت نکرده یا به آنجا راهنمایی ام نکرده بود هنگام بازگشت جوانی هم سن خودم در اتوبوس کنارم ایستاده بود با من اعلام همفکری نمود و گفت شما بهتر است به کلاس پروفسور زرین کوب بروید به خانه که رسیدم ابتدا چای از محصول باغ خودمان از روستای زادگاهم دم کرده استکانی از آن نوشیدم حین ورق زدن مجله ی ادبی در سفری درونی به روستا بازگشتم این از خصوصیات من بود که هنگام خواندن متنهای داستانی یا شاعرانه به رویا می شدم به نقاطی از جهان نیز میرفتم که هیچگاه بطور واقعی نرفته بودم وقتی کلاس های مدرسه را به یاد آوردم به یادم آمد همیشه هنگامیکه معلم ها داشتند مثلن فیزیک شیمی ریاضی را درس میدادند من به این فکر فرو می رفتم که اینها به چه دردی می خورند و چرا من باید آنها را یاد بگیرم فقط یک بار و فقط به این دلیل که معلم چنان رفتار می کرد که من به درسش توجه می کردم آن سال درس جبر را با نمره ی 20 قبول شدم بقیه درسها را فقط هنگام امتحان کمی به خود زحمت میدادم و نمره قبولی ام را می گرفتم اما بعد از وارد شدن به هنرستان صنعتی در رشته ماشینهای ابزار بود که فهمیدم ریاضی فیزیک شیمی را چرا باید آموخت و به چه دردی میخورند تازه فهمیده بودم همه ساخته های انسانی بر اساس فهم این درسها است اما معلمهای دوره ی سیکل اول متوسطه نیز همه کم سواد نبودند بعضیشان بسیار هم زیرک و دانا بودند سال نهم از سیکل اول هنگام امتحان کتاب تاریخ را با خود به سالن امتحان بردم در حالیکه معلم تاریخ از آن معلم هایی بود که هیچ دانش آموزی جرعت ِ پلک زدن هم در حضورش را نداشت. او کتاب را در دستم دید و چیزی نگفت کتاب را جلوی صندلی ام زیر پایم گذاشتم هوا گرم بود من با دم پایی و بدون جوراب رفته بودم تا بتوانم کتاب را با پا ورق بزنم در صحنه کسی جرعت سر چرخاندن نداشت من غیر از چند سوال را که عمدا جواب ندادم بقیه را کامل نوشتم معلم که شخصی بسیار منضبط بود بعد از اعلام نمره ها به من گفت در کلاس بمانم بقیه رفتند بیرون او به من گفت که تاریخ دروغ است و تو دوست نداری یاد بگیره آره ؟ من چیزی نگفتم او ادامه داد یادت باشه تو در جلسه امتحان تاریخ خواندی و هیچگاه آنچه را که خواندی از یاد نخواهی برد از کلاس بیرون رفتم یادم می آید شعری از بورخِس خوانده بودم با نام ِ یک رویا او میگفت در رویا سرزمینی کویری در ایران را میبینم که در آن قلعه ای هست و در ان قلعه اتاقهایی از سنگ که هیچکدام به هم راه ندارند و در هر اتاق کسی هست و آنها بر دیوار چیزهایی مینویسند برای کسانی دیگر که بعد می آیند و آن نوشته ها را هیچکس جز خودشان نمیفهمند شعر بورخس را بعد از نوشیدن چای و سفر به روستا و مدرسه به یاد آوردم از اینرو به یادم آمد که این یاد آوری باید به دلیل ادامه ی هیجان ِ ناشی از کتیبه ی کعبه ی زرتشت باشد پس از اتمام جلسه ی اینترنتی ، سفرهای درونی و یاد آوریهایم به مقدار زیاد به سرگرمی ها و کارهای جدی پرداختم تا به خواب رفتم از راهی می گذشتم چند نفر در اطرافم در جهت خودم در راه بودند من شمشیری به کمر بسته بودم معلم ِ تاریخم را دیدم خنجری بسته بود به من گفت شمشیرت جلب توجه می کند ببین من خنجر بستم لحظه یی دیگر با هم در خانه ام بودیم نشسته گِرد ِ سُفره ای من شمشیرم را از نیام برکشیده تیغه اش را پاک کردم تیغه ی شمشیر را گرفتم از سمت قبضه اش جلوی او بر سفره گذاشتم او قبضه ی شمشیر را در دست گرفت حرکتی داد تیغه ی شمشیر جابجا شد و به شکل اولش ماند و معلمم شمشیر را مجددا همانجا بر سفره گذاشت که من گذاشته بودم.

27 شهریور 1395 برابر با 17 سپتامبر 2016

البرز معصومی ایرانی

هوا تاریک شده بود

 

 

 

عصر بود من بر ایوان قدم میزدم پسر ِ همسایه داشت ساخت خانه اش را نظارت می کرد باران شروع کرد به باریدن و لحظه به لحظه تندتر می شد من درست در همین هنگامه ی بارش شدید ِ باران تصمیم گرفتم به کوه بروم چترِ بزرگ و عصای پدر را برداشتم راه افتادم از مسیری که همیشه میرفتم ازکنار ِ آبگیر گذر می کردم باد برآب که تا آخرین حد بالا آمده بود امواج مهیجی می ساخت انگار داشتم فیلمی منحصر بفرد را می دیدم که خود همزمان می ساختم از کنار آبگیرها گذشتم به روستای آنطرفش رسیدم از باریکه راه ِ کنار بقعه پیچیدم بالای بقعه سمت راست کوره راهی سنگلاخ پرپیچ و خم و میانش جویی از بارش باران درست شده بود از کناره هایش به بالا پیچیدم در میان انبوه درختان جنگلی هوا تاریک شده بود باید تقریبا دو کیلومتری این شیب ِ پر پیچ را بالا میرفتم و رفتم بالای کوه به روستای آبچالکی رسیدم باران همچنان به شدت می بارید زنی بر ایوان خانه اش مرا دید و از سر مهر ِ روستایی اش از من خواست به خانه شان بروم تا باران بند بیاید بعدن به این نتیجه رسیدم که این احساس امنیتش حین دعوت کسی که نمیشناسد نتیجه ی عصا است و چتری که بزرگ است رفتم بالا مرا به داخل اتاق دعوت نمود من ضمن تشکر ِ مکرر به داخل رفته نشستم برایم نان و مربای به آورد بعد از یک راهپیمایی ِ دلپذیر و خسته کننده چقدر لذتبخش بود همسرش در را باز کرد داخل شد من بلند شدم به یکدیگر سلام دادیم زن گفت در باران مانده بود همسرش گفت میهمان حبیب خدا است خیر وُ برکت می آورد قران را برداشت با آواز ِ بلند خواند من عصرانه ام را خورده بودم از وضعیت روستایشان از او پرسیدم از مشکلاتش گفت و پرسید شما برای انتخابات آمده اید ؟ گفتم نه برای کوهپیمایی آمدم و ادامه دادم آنها فقط هنگامیکه رای میخواهند به خانه هایتان می آیند درست است ؟ گفت بله اما انگار در عین حال راحت نیز حرفش را نمیزد گفتم به هیچکدامشان رای ندهید مگر ابتدا به خواستهایتان رسیدگی کنند آنها موظفند از داراییهای مملکت برای رفاه شما خرج کنند هنگام بیرون آمدن از خانه شان زن یک شیشه مربای به ، به همراه چند نان که خود پخته بود بعنوان هدیه به من داد و من ضمن تشکر از او و همسرش از خانه شان خارج شدم باران بند آمده بود طبق معمول در بازگشت چون کوهپیمایی برایم حالتی معمولی پیدا کرده بود ضمن یاد ِ آن زن و مرد ِ روستایی به یاد داستان ِ کودکانی افتادم که چندین ماه پیش نوشته بودم قسمتی از داستان به اینصورت بود که مادر ، پسرکش را به تآتر میبَرَد در آن قسمت از نمایش ، شاعر می آید روی دیوار روبروی کاخ شاه برای شاهزاده خانم مینویسد همیشه دوستت خواهم داشت همیشه . و شاهزاده خانم وقتی آن را دید هر بار به پشت پنجره می آمد دستهایش را روی سینه اش میگذاشت و آن نوشته را از نو میخواند . با این یاد و یادهایی دیگر که همراه با رویاها و امیالی بودند ، کوه را به سمت خانه پشت سر گذاشتم . در کوهپیماییهای قبل اغلب از آب چالکی به لیله کوه / لیلاکوه / میرفتم و مسیر کوهپیمایی را چند برابر می کردم اما اینبار به دلیل همراه داشتن چیزهایی و همچنین گِلی شدن مسیر از همانجا بازگشتم به خانه آمدم چند روز بعد شنیدم دختر ِ شاه خودکشی کرده مادر فهمید من ناراحتم گفت قسمت تو دختر ولیعهد است فراموش کردی که این را پیرارسال رودخانه هنگام ماهیگیری ات به تو گفته بود ؟! من در سکوت آنروز را به یاد آوردم شب را خوابیدم روز بعد بر ایوان قدم می زدم پسر ِ همسایه که در کودکی از همبازیهایم نیز بود و حالا داشت بر ساخت خانه اش در جلوی خانه ی ما نظارت می کرد بالای سربندی ِ چوبی ایستاده بود نجار داشت چوبها را میخکوبی می کرد من حین قدم زدن گاه گاهی به آنها نگاه می کردم نجار با صدایی مبهم چیزی گفت پسر ِ همسایه که خانوادگی همه میهنپرستانی دوستدار شاه بودند آنها که به تازگی فهمیده بودند من نیز شخصی میهنپرستم ، با چهره ای متبسم که شادمانی در آن درخشیدن گرفته بود با صدایی مفهوم گفت شا دختر بمُرده ناراحته .

دوم شهریور 1395 برابر با 23 آگوست 2016

البرز معصومی ایرانی

خواندن

 

 

به یاد آواز خود افتادم
وقتی به جد خواند
قورباغه .