چه ستاره ای

 
 
در کلاس دور از هم می نشستیم اما زنگ تفریح دوست هم بودیم و با هم بازیهای کودکانه می کردیم نمیدانم چرا در حیاط بتونی ِ بزرگ ِ مدرسه در گوشه و کنارش سنگ هم پیدا می شد من نان آورش بودم سنگی را پیدا کردم که پهن بود به اندازه یک کف دست آن سنگ نان ِ ما بود و سنگهای دیگر هر یک بسته به شکلشان چیزی بودند خانه ی ما هم همان زیر دیوار بزرگ آجری ِ ساختمان شهرداری بود در ذهنمان همه چیز داشتیم خانه مواد خوراکی وسایل زندگی و بدون آنکه بدانیم مهر ِ زن و شوهری . سال بعد کلاسهای دختران و پسران را از هم جدا کردند و من دیگر او را نمیدیدم فکر می کردم چون مارا از هم جدا کردند پس ما دیگر بازی هم نباید با هم بکنیم سال به سال معلم ها سخت گیر تر شدند و ما شروع کردیم به آموختن ِ اطاعت از معلم ها یعنی بزرگترها اما بعضی چیزها فطری بود همان اندازه که من به دوستم که دختر آرام و خوبی بود فکر می کردم آن را نمیشد از ما بگیرند وقتی دبستان را تمام کردم میشنیدم که پسر همسایه و دختر کوچه آنطرفی با هم خاطر خواهی دارند همان که وقتی بزرگتر شدیم بچه ها به جای خاطر خواهی اغلب اصطلاح گرفتاری را بکار می بردند می گفتن فلان کس گرفتاره وقتی کسی گرفتار بود انگار آدمهای بزرگ بدهکار باشند اما فرقش با بدهکاری در شیرین بودن ِ این گرفتاری بود هرچند که ما بطور فطری یا غریزی میفهمیدیم که اما این گرفتاری از هر گرفتاری ِ دیگر بزرگتر است البته از نظر من تا روز جشن عروسی هم قشنگ بود بعد از اون دیگه میشد مسخره بازی چون درکی از این نداشتم که پدر شدن خود عشقی تازه است همینطور مراحل بعدی ِ زندگی اینکه چرا و چطور در ذهنم شکل گرفته بود از ازدواج به بعد مسخره بازیه رو نمیدونستم البته این فکر در سطح ذهنم نبود گاهی انگار از نا خودآگاهی ام به رو می آمد برایم این قابل اثبات نیز هست به اینگونه که بعدها هم که بزرگ شدم همیشه هر رابطه عاشقانه ام را هنگام طرح موضوع ازدواج خودم به هم میزدم گرچه ظاهرن دلیلش کار شکنی ی دیگران بود اما من بعدن نتیجه گرفتم دلیل اصلی اش در اعماق ذهن خودم است و بعد تر هم نتیجه گیری کردم من در واقع از معلمهایم اطاعت می کردم و کلاسم را از همشاگردی ام جدا میکردم فکر می کردم دیگر وقت آن رسیده که کلاسمان از هم جدا شود گرچه در کنار این دلیل روانشناسانه-عصب شناسانه تلاش معلمهای اجتماعی ی مراحل بعدی نیز نقش ِ استمراری داشت ماننداعلام مکرر ِ اعدام مکرر اشخاص سیاسی و تجاوز به همسرشان نمیدانم چگونه در داستانگویی به این سمت آمدم در حالیکه باید از هنگام گرفتاری ِ پسر همسایه با دختر کوچه آنطرفی به سمت دیگری در همان جهت ِ داستان می رفتم که باید هم رفت زیرا چاره ای نیست نمیشود راهی را نرفته برگشت راهنمای پسر همسایه به او می گوید اگر میخواهی دختر فراموشت نکند هر جور شده باید دستی به او بزنی اغلب پسر اطراف مدرسه ی دختر و در گذرگاه هایش می ایستاد تا او را ببیند و به هم نگاه عاشقانه بیاندازند دختر بعضی از روزها برای چیدن سبزیجات وحشی به باغهای اطراف خانه میرفت پسر به دنبالش میرود به آرامی به او نزدیک می شود شروع به حرف زدن با او می کند بطوریکه میفهمد دختر بدش نمیآید که کنارش بنشیند و کمی با هم حرف بزنند دختر می گوید یه وقت کسی ما رو نبینه به پدرم بگه پسر میگه عشق که گناه نیست و من هم میخوام بیام خونه تون خاستگاریت لبخند دختر نشون میده که خوشحاله پسر میگه قبل از خاستگاری میخوام یه النگو برات بخرم نمیدونم چه اندازه شو بخرم میگه تو که پول نداری میگه یه روز میرم حمالی تو زور حمالی نداری به خاطر تو یه روز میتونم برم که حالا چه اجباریه بعدن میخری دیگه الان یه لذت دیگری داره و به آرامی دستشو میبره جلو مچ دستشو میگیره تو مشتش دختر چیزی نمیگه اما انگار دوست هم نداشت ادامه پیدا کنه میگه میخواستم اندازه دستتو بفهمم تا النگوی اندازه رو برات بخرم دختر پا میشه میگه من دیگه باید برم خونه هفته بعد النگو دستش بود و همه میدونستن کی براش خریده به زودی جشن عروسیشون برگزار میشه معلم و مدیرشون هم تو جشن کنار هم نشسته بودن مدیر میگه هوا هم خیلی خوبه ببین چه ستاره ای زده آسمون معلم نگاه میکنه میگه بله خیلی قشنگه و بعد از لحظاتی سکوت میگه جناب مدیر همه چیز روی چیزی روی ستونی قرار دارن این ستاره های به اون بزرگی چطور تو آسمون هستن ؟ مدیر میگه ستونشونو ما نمیبینیم خلاصه چی باعث میشه سرجاشون میمونن و نمی افتن ؟ هستی یک فهم ِ بزرگ ِ تجریدی هست و چون مردم نمی فهمند برای آن معانی ِ ملموس ِ روزمره قایل می شوند معلم ابتدا طبق عادت احترام و اطاعت میگه حرفتان بسیار متین باز لحظاتی فکر میکنه بعد میگه اما چرا تجریدی یعنی بی ربط است ؟ وقتی شما میگویید تجریدی یعنی نسبت به چیزی بی ربط است خب چه چیزی نسبت به چه چیزی بی ربط است ؟ مدیر حرفی نمیزنه او ادامه میده همه چیز تو این عالم به هم ربط دارند فقط من نمیدانم چطور ستاره ها سر جاشون قرار دارند مدیر میگه اینو دیگه باید از انیشتن پرسید و قبل از شروع سال تازه ی تحصیلی میره اداره آموزش و پرورش از رییس میخواد معلم رو عوض کنه رییس دلیلشو ازش میپرسه مدیر میگه اون همیشه به این فکره که ستاره ها چطور در جاشون قرار دارن و نمی افتن رییس بیرون رو نشون میده میگه میبینی ؟ آره . چی ؟! داره بارون میباره . چرا بارون میریزه زمین ؟ جناب رییس نمیدونم . از اون بالاساختمانها مغازه ها و سنگفرش زیر باران نمای خاصی برای مدیرپیدا کرده بود و انگار اینبار با دفعات قبل فرق داشت باران داشت میبارید و بر شیروانی سروصدایی راه انداخته بود شیشه های پنجره از باران هاشور خورده بودند و آب باران از مجاری ی کنار خیابان وارد جوب میشد رییس استکان چایش را چند لحظه در میان بالا میبرد بدون هیچ خم کردن سرش جرعه ای مینوشید همه حرکتهای رییس برای مدیر خیلی خاص بود و تحت تاثیرش قرار میداد گفت باران به همان دلیل میریزه زمین که ستاره ها نمی افتن و چون تو نمیفهمی میخوای معلم رو از مدرسه اخراج کنی ؟جناب رییس من فکر می کردم اینها را فقط انیشتن میدونه هرطور جنابعالی میفرمایید رییس در جایش می نشیند چیزی مینویسد میدهد دست مدیر حکم تازه بود نوشته بود در این سال تحصیلی معلم مدیر می شود مدیر معلم.
 
25 مهرماه 1395 برابر با 16 اکتبر 2016
البرز معصومی ایرانی

 

 

کُشتی گیله مردی

 

ما بارها داستان رقابتها و مبارزه ی پدر با نصرت الله خان صوفی خان بزرگ املش بر سر حوزه ی نفوذشان را از زبان خودش شنیده بودیم من هر بار ازاو میخواستم آن ماجرای به کُشتی رفتن ِ عموی بزرگمان را که در جوانی ِ پدر و جوانی ِ خودش فوت کرده بود برایمان بگوید اما پدر گفت این قسمت را برایت نگفته بودم و اصرار داشت من آن را بشنوم گفت من در این روستا برای خیلیها کار گرفتم و اغلب آنها طرفدار من شدند و هر کاری میگفتم انجام میدادند . دلیل اینکه پدر میتوانست برای آدمهای مختلف و به تعداد نسبتا زیاد آنجا کار بگیرد این بود که روستا یا در آنزمان دهستان دارای چندین کارخانه چایسازی بزرگ بود به اضافه ی چندین کارگاه چایسازی ، بازار ، شهرداری ، ژاندارمری ، که بعدن به اینها دبیرستان و آموزش و پرورش نیز افزوده شد آنجا دارای مزارع بسیار ِ برنج و باغات میوه و مرکبات نیز بود یک مرکزی زیبا و تولیدی که از سرمایه داران تا زحمتکشان را برای سرمایه گذاری و کار جذب می کرد دشتی وسیع که در دامنه ی پایینترین حواشی ِ رشته کوهی از البرز واقع شده بود همچنانکه اکنون نیز از نقاط دیدنی ی استان محسوب می شود. گفت از جمله یه اردشیر تُرکه بود که از آذربایجان به اینجا آمده بودو دنبال کاری می گشت تا امرار معاش کند او را به نزدیکترین کارخانه چایسازی بردم از مدیر کارخانه خواستم به او که جوانی نیرومند و چابک نیز بود کار بدهد آنها نیز در همان موقع به او گفتند چه کارهایی باید انجام دهد از اینرو اردشیر تُرکه با تمام وجودش طرفدارش شده بود گفت او از پسر عمه جعفر هم بیشتر در خدمتم بود قبل از اینکه ژاندارمها از هنگ ژاندارمری ِ رودسربرای خالی کردن انبارهای برنج ِ دهقانان به روستا بیایندفرمانده شان به من خبر داد فردا ژاندارمها برای حمایت از ارباب ها به روستایتان می آیند اما آنها هیچکدام تفنگهایشان فشنگ ندارد من به دهقانان گفتم آنها فشنگ ندارند فقط تفنگ خالی در دستشان است هر وقت گفتم سرکوبشان کنید دهقانان آماده ماندند ژاندارمها آمدند دهقانان در مقابلشان ایستادند ژاندارمها تهدید کردند اگر کنار نروند شلیک خواهند کرد گفتم جعفر نمیزنی ؟ به ناگاه جعفر همچون شیری به ژاندارم هجوم برد او را در هم کوبید همزمان با او دهقانان نیز شروع کردند همه ژاندارمها را در هم کوبیدند و این مقاومت تا هنگام کودتا ادامه داشت گرچه بعدن در همین چندین سال پیش شاه خودش آن کار را که ما میخواستیم انجام دهیم از بالا انجام داد . حالا ببین اردشیر تُرکه چقدر در خدمتم بود روزی در کوچه راه با چند دهقان حرف میزدم دیدم صوفی همراه چند نفر از افرادش دارند می آیند که از کوچه عبور کنند یکی از دهقانان گفت اجازه می دهی ؟ گفتم نه بگذارید به راهشان بروند چند روز بعد صوفی را در پاتوقی در مرکز شهر دیدم گفت من دستم روی ماوُزر بود اگه تکان می خوردید شما را میزدم گفتم خواهیم دید بعد به اردشیر تُرکه گفتم میخواهم به خانه ی صوفی در املش بروی اردشیر گفت ارباب سرش را بیاورم ؟ گفتم نه به داخل خانه اش نفوذ کن لباس و ماوُزرش را وردار بیارببر در پای سنگلاخهای کوه در جایی مطمین پنهان کن گفت به چشم ارباب ! دو روز بعد پیکی بسوی گیلانشاه فرستادم گفتم بگو نصرت الله خان معصومی گفته ماوُزرت همین بود ؟ این که یه گربه رو هم نمیکشه من سلاحی نشانت می دهم که یه تیرش ببر رو می خوابونه ! چند روز بعد یکی از دوستان از مرکز شهر با من تماس گرفت و خواست یکدیگر را ببینیم وقتی او را دیدم گفت صوفی میخواهد دستش را در دستت بگذارم پس از این پیغامش به اردشیر ترکه گفتم مجددا وسایلش را بدون اینکه متوجه شوند ببر سر جایشان بگذار و او با وجود نگهبانان ِ کچینگ بدست که همیشه اطراف سرایش بودند ، کار را انجام داد .گفتم داستان خوبی بود اما این را هم گفته بودی نمیدانم چرا داستان به کُشتی رفتن ِ عموی بزرگ را نمی گویی پس از آنکه اصرار نمودم او داستانش را برایم گفت . حالا دیگر پس از 30 خرداد 1360 بود و من باید ناگزیر شمال را ترک می کردم تا در شلوغی ی جمعیت تهران با امکانات ِ بسیارش خود را پوشش دهم ابتدا به خانه ی فامیل رفتم و هر چند روز خانه ی یکی از آنها بودم در این روزها یک بار نیز به خانه ی دختر ِ عمو بزرگ رفتم آنها از اینکه من به خانه شان رفته بودم خیلی خوشحال بودند چیزی که باعث هیجانی خاص در من شده بود دیدن تصویر چهره ی عمو بود مردی ستبر در عکسی قدیمی و سیاه وسفید با کلاه داش آکلی و سبیل بزرگ . عالیه خانم هنگام خواب قاب عکس عمو را در اتاق من گذاشت چون میدانست خیلی برایم دوست داشتنی ست همه باعث شادی ِ دلهای یکدیگر بودیم به یکدیگر شب بخیر گفتیم و هر یک به اتاق خود رفتیم شمال مجددن بیوقفه در نظرم بود جعفر صوفی اردشیر تُرکه دختر کوچیکه ی صوفی که حالا دوست سیاسی ِ ما بود و چهره ی پدر در حال گفتن داستانهای واقعی اش شخصیتهای داستان بی وقفه جلو ی چشمم میآمدند و هر یک همان کار را که شنیده بودم انجام میدادند در حالیکه نگاهم به عکس ِ عمو بود به یاد می آوردم که می گفتم چرا داستان عمو بزرگه رو نمیگی حالا عمو بزرگه جلوی چشمم بود و اینکه پدرش یعنی پدر بزرگ من روزی به او می گوید فردا شالیزارهای زردآب محله را ده مرده بزن تا پس فردا زنان بروند نشایش کنند ده مرده یعنی کاری که زور ِ ده مرد را میخواهد و شالیزارهای آنجا وسیع بود عمو آنروز عصر به محلی سمت دریا می رود نقطه ای جنگلی بود که محله ای در آنجا واقع شده بود می شنود که فردا شب در جنگل مجاور محله کُشتی برگزار می شودعمو چون خیلی هم از خودش مطمین بود غروب روز بعد شلوار مخصوص کشتی را با خودش می برد به شالیزار از غروب شروع می کند تا نزدیک به نیمه شب همه شالیزار را ده مرده میزند و آماده اش می کند برای اینکه زنان شالیکار فردا آنجا توُم نشا کنند پس از اتمام کار راهی ی آن روستا می شود نرسیده به روستا در محوطه ای که میشد میدان کشتی قرار داد مردم را می بیند همه جا تاریک بود و روشنایی ی اندک ِ فانوسها در میدانچه ی پر از مردم روستا تاریکی را چند بار بیشتر می نمود خصوصن برای او که آنجا غریبه بود عمو پس از دقایقی نظاره به کشتی پیراهنش را از تن در می آورَد ابتدا منتظر می شود تا از پهلوانان آنجا خود به او پیشنهاد کشتی بدهند منتظر می ماند منتظر می ماند اما آنها به سویش نمی آیند پس خود به سمت یکی از پهلوانان می رود دستهایش را به هم می زند که به معنی پیشنهاد مبارزه است او نیز بر می خیزد دستهایش را به هم می زند پس ازمدتی کشاکش عمو او را بر زمین می زند حالا هنگام دوران کردن بود یعنی گرد ِ دایره ی میدان میان مردم میچرخد و هر کسی به نسبت وسعش به او انعام می دهند اما یکی از حضار مردی نشسته بر صندلی یی بزرگ بود و میشد فهمید که او بزرگترِ آنهاست عمو به سویش میپرد و پس از ادای احترام می ایستد که رسم کشتی گیله مردی است مرد نشسته بر صندلی یک سکه ی بزرگ طلا در کف دستش می گذارد او پس از دقایقی استراحت پذیرای مبارزه با کسی می شود که خود به سویش آمده بود تقاضایش را میپذیرد به اندازه ی حدود یک چاشت خوردن در میهمانی با او نیز نبرد می کند و بر زمینش می کوبد باز دقایقی می نشیند و کشتی سوم را به انجام نرسانده بود که صدای آواز سحر گاهی ی خروس را از دور می شنود و به ناگاه میبیند هیچکس آنجا نیست و همه ناپدید شده اند فقط صندلی ی بزرگ در آنجا بود از فهم ِ موضوع ترسی بر او مستولی می شود اما او مردی دلیر بود با دو سکه طلا و مقداری پول معمولی بر می گردد پس از استراحتی وُ خوردن غذا موضوع رفتن به کشتی و ماجرایش را به پدربزرگ می گوید پدر بزرگ ضمن تشویقش از اینکه شبانه شالیزار را برای آنروز آماده کرده بود به او می گوید سکه هارا نمیتوانیم خرج کنیم ممکن است خوب نباشد و گفت سکه های طلای بزرگ که نقشی نا مشخص نیز بر خود داشتند را داخل لیوان سفالی قرار داده ببندد و در دورترین نقطه از جنگل آنجا که دور از هر روستا است در جایی مطمین چال کنَد او نیز آن کار را انجام می دهد آنها قدری تشریفات مذهبی نیز انجام میدهند تا خطر از خانه و خانواده دور بماند در روستا همه به یکدیگر گفته و تحسینش می کردند از اینکه شالیزار را شبانه ده مرده زده برای نشا گران آماده نموده و از همانجا به کشتی در محلی دور رفته و پیروز میدان از آنجا بازگشته اما کسی نمیدانست او با چه کسانی کشتی گرفته بود و از سکه های طلا نیز کسی چیزی نمیدانست چند سال بعد عمو در روستای خود عاشق می شود وزن می گیرد و صاحب دختری می شود اما در خرد سالی ی دختر بیمار می شود پس از یک بار درمان مدتی بعد دوباره همان بیماری را می گیرد اسهال خونی اینبار به دلیل پاره شدن روده وفات می یابد پدر بزرگ اعتقاد داشت کار ِ جند است او را به نشانه ی احترام ِ خاص به قم بردیم و در آنجا به خاک سپردیم پدر بزرگ در حالیکه داشت بر تربتش میگریست گفت جند طلا خرج نوُدیم اونه بد بومه بو.

10 مهر ماه 1395 برابر با 1 اکتبر 2016

البرز معصومی ایرانی

خواننده نباید قدرت ومهارت نویسنده را حس کند .

 

خورخه لوییس بورخس