پس از انتقادات بخش هایی از این داستان را تغییر دادم 
یه روز به جوان خونه گفتم همه پسرها دوست دختر دارن تو چرا نداری ؟ و ادامه دادم برو دنبال این دختر همسایه سرراه مدرسه باهاش دوست شو دیگه و از سکوت پسر متوجه شدم خجالت کشیده مدتی بعد به من گفت عمو یه دختر خیلی خوشگل اومده دکتر درمانگاه محله مون شده من به حرفش محل نذاشتم چند ماه بعد بازم گفت عمو اون خانم دکتر اونقدر خوشگله تازه از دانشگاه اومده سر کار و خجالت میکشید مستقیم به من بگه برو دنبالش باهاش دوست شو من بازم به حرفش محل نذاشتم حدود یک ماه بعد دندونم درد گرفت رفتم درمانگاه اتاق اول محل کار دکتر بود درش باز بود من داشتم میرفتم یادم اومد که چند بار پسر به من گفته بود که خانم دکتر تازه اومده و خیلی خوشگله یه نگاه کردم دیدم اره خیلی زیباست اون هم متوجه شد چند نفر تو نوبت دندونپزشک بودن من هم اونجا موندم تا نوبتم بشه دکتر یه بار اومد رفت تو داروخونه و برگشت به اتاقش در رو بست اما در خودش از نو باز شد و کاملا باز موند نوبتم شد رفتم داخل دندونپزشک از دندونم عکس گرفت گفت ببر عکاسی بگو ظاهرش کنه من رفتم عکاسی دادم تو چند دقیقه ظاهرش کرد بردم بهش نشون دادم گفت اه اه ریشه ش خراب شده امپول زد و کشید موقع برگشتن عمدا دستمو گذاشتم رو دهانم یعنی که خیلی درد میکنه بدون اینکه سمت اتاق دکتر رو نگاه کنم متوجه شدم که داره میخنده رفتم حدود ده روز بعد بازم رفتم درمانگاه اتاق خانم دکتر نشستم پرسید چی شده گفتم مدتیه سرم گیج میره خواست فشارمو بگیره چون حوصله نداشتم کاپشنمو در بیارم استینمو بزنم بالا گفتم فشارم ده هست کاملا متوجه شد موضوع فقط خودشه با لبخند گفت پس خودت فشارتو گرفتی گفتم آره گفت یه مدت زیاد مطالعه نکن مولتی ویتامین هم برات مینویسم بخور برطرف میشه بعد گفت بریم داروخونه نسخه لازم نیست رفتیم گفت یه شربت گرفت داد به من نمیدونم چرا برای اولین بار مولتی ویتامین اینقدر خوشمزه بود طوری که من تا اخرشو خوردم هفته بعد جلد اول رمان در جستجوی زمان از دست رفته اثر مارسل پروست رو براش پست کردم چند روز بعد زنگ زدم گفت رسیده مناسبتش رو پرسید گفتم میام همونجا بهتون میگم دفعه بعد که رفتم دیدنش بعد از چند دقیقه حرف هایی به آرامی بینمون ردو بدل شد که باعث شد به هم نزدیکتر شدیم گفت اخه شغلت چیه معنیش برایم کاملا واضح بود یعنی موافقت کرده بود اما به شرط قولم به ازدواج. من تازه از کار به دلیل اینکه از اطلاعات زنگ زده بودن اونجا و منو پشت تلفن خواسته بودن اخراج شده بودم رفتم کنار خیابون جلو مدرسه با چند تا از جوانان محله خوردیم به تور هم یکیشون پیشنهاد داد بریم قدم بزنیم یکیشون برادر زن دوستم بود یکی هم برادر زاده ی دوست دیگرم و انیکی کارگر زحمتکش کارخانه مجاور بازار بود از اینکه من با اونها دوست بودم احساس غرور میکردن رفتیم تو کوچه مقداری که قدم زدیم یکیشون گفت بریم تو این کوچه با چند قدم پیچیدن رفتیم تو دنیایی دیگه من هیچ وقت تو اون کوچه نرفته بودم در تعجب بودم که چطور من هیچگاه اونجا رو ندیده بودم عریضتر از کوچه اصلی بود درختای تناور سر به فلک کشیده بودن صدای پرندگان کوچک انگار از فاصله یی بسیار دور به گوش میرسید یکی از بچه ها چون تحت تاثیر راه خاکی ِ عجیب قرار گرفته بود ترانه ای را زمزمه می کرد همه در سکوت داشتیم گوش می دادیم چیزی که برایم باز هم عجیب به نظر اومد این بود که او داشت ترانه ای رو زمزمه می کرد که برای سنین بالاتر از سن و سالش و بسیار مورد علاقه ی من بود و چه خوب هم ترانه رو بلد بود پس از اتمام خوندنش داشتم فکر می کردم چطور ممکنه ترانه مورد علاقه منو که چشم یار رو به چشمه ی کوهستان تشبیه می کرد بلد باشه و به این زیبایی بخونه که یادم اومد این پسر برادر زن دوستمه وقتی اون گوش می کرد شنیده یاد گرفته شاید هم میخواست برسونه که ترانه مورد علاقه منو دوست داره و گوش میده وقتی ابروی یار رو کشید چشمان تامارا در نظرم نقش بست بعد از خوندن ترانه لحظاتی در سکوت قدم زدیم بعد یکی از بچه ها گفت همچین درختایی رو هیچ کوچه دیگری تو محلمون نداره ها گفتم باید به شهرداری و مردم بگیم مواظب باشن که کسی یا از جایی نتونن این درختا رو قطع کنن یکی از بچه ها گفت هرکی دستشو به سمت این درختا دراز کنه شکمشو سفره میکنیم گفتم احسنت وقتی برگشتیم بچه ها پراکنده شده بودن تو خیابون اصلی جلوی برنجکوبی موندم یه مشت پول خرد رو از جیبم در آوردم سکه ها رو تو دستم مرتب کردم و با حرکت دستم سکه ها همه رو هم هُل میخوردن سمت شیرشون میاومد بالاوقتی به عقب میکشیدم همه خطشون میاومد جلو و این کار رو با مهارت خاصی انجام میدادم کارخانه دار محله پشت فرمون تو اون سرعت لحظاتی به من خیره ماند نگاهش گفت فیگور منحصر بفردیه  اما با یه مشت پول خرد نمیتونی با من مبارزه کنی گفتم درسته که الان اونا برای تو کار میکنن اما یادت باشه اونا دوستای منن چند گنجشک رو شاخه ی درخت اونور خیابون جست و خیز و جیک جیک می کردن از درخت می پریدن پس از دقیقه ای بر می گشتن داشتم تماشاشون میکردم کلاغ اومد نشست گنجشکا رفتن اما بازم برگشتن حواسم به بالای درخت بود بعد راه افتادم پیچیدم از کوچه ی کناری به ارامی رفتم اطراف راه باریک را که با سیم خاردار و چپر محصور شده بود سبزه پوشانده بوددونفر که پس از فصل کارانطرفتر از موتورخونه برنج کوبی در چند قدمی ام با کتهای از فرم افتاده ایستاده بودن و صحبت میکردن که ما همدیگرو اولین بار میدیدیم وقتی من در کوچه از دیدشون گم شدم یکیشون پرسید این کی بود ؟ اونیکی لحظاتی به جایی که من ایستاده بودم خیره موند طوری که انگارهنوز منو اونجا ببینه گفت رند بود من از کوچه گذشتم به خیابان انطرف رسیدم قبل از انکه به خونه برسم عطر نان خلفه به مشامم رسید فهمیدم زن کدبانوی همسایه داره نون خلفه میپزه رفتم تو حیاط سلام کردم گفت اووو محمود اقا بیا نون خلفه بخور تو حیاط اجاق زده بود خیلی قشنگ بود من تازه ترین نون رو برداشتم خوردم وقتی رفتم خونه مادرم گفت همسایه دعوتمون کرده فردا نهار بریم خونه شون فردا رفتیم خونه شون مش ابولحسن خوراکیهای فراوان تدارک دیده بود و مش نجمه هم خوب پخت و پز کرده بود بعد از نهار داشتیم سریال نگاه میکردیم بازیگر گفت ادم وقتی به کسی میگه دوستت دارم باید رو قولش بمونه مش نجمه در حالیکه به مادرم نگاه میکرد گفت یعنی میگه ادم وقتی به کسی یه بار گفت دوستت دارم دیگه نباید زیر قولش بزنه پدر فقط از وضع کشاورزی از مش ابولحسن میپرسید و او هم توضیح میداد بعد هنرپیشه گفت بعضی ها هم مصداق ضرب المثل خرس تب میکنه گرگ زوزه میکشه هستن نجمه خانم گفت اهه یعنی میگه یه نفر تب میکنه یه نفر دیگه زوزه میکشه بعد گفت محمود جون حالا خانم دکتر رو بیار خونه دیگه گفتم من دوستش دارم اما نمیشه همیشه با یه لباس کهنه برم سراغش. 
بهمن 1397 
البرز معصومی ایرانی